یا جسورانه با حقیقت مواجه می شوی و تمام قد می ایستی مقابل خودت و راهت را انتخاب می کنی،
یا جرات می کنی که بزدلانه به آنچه که اتفاقها برایت رقم می زنند تن دهی و "تمام روز، رها شده چون لاشه ای بر آب" فقط زنده باشی بی آن که به راستی زندگی کنی.
دیدن بعضی آدمها برای یک بار هم زیاد است و اتلاف وقت است. مثل فیلم های آبدوغ خیاری سینمای ضرغامی.
بعضی آدمها را یک بار که می بینی فکر می کنی چقدر عمیق و پیچیده اند ولی بار دوم و سوم که می بینیشان می فهمی کارگردان فقط خواسته با دو سه تا پز روشنفکرنمایانه ساختگی ادعای سینمای مفهومی کند والا هیچ مبنای عمیقی در خود ندارند.
بعضی دیگر را به خاطر ظاهر ساده و بی آلایش شان اصلن نمی بینی، ولی کافیست چند بار دیگر فیلم را ببینی تا متوجه شوی هیچی از فیلم نفهمیده ای و فیلم را به خاطر ظاهر ساده اش جدی نگرفته بودی.
بعضی ها هم آنقدر ملحقات و به قول فرنگیها "اکسسوری" به خودشان نصب کرده اند -مثل بعضی فیلمهای پرخرج سینمای هالیوود- که فقط جذب رنگ و لعابشان می شوی و بی آنکه فکر کنی اصلن فیلم باید مفهومی داشته باشد، تنها لذت بصری از آن ها می بری.
بعضی آدمها را هر بار که می بینی انگار هنوز هم حرف تازه ای برای گفتن دارند. هیچ وقت رنگ کهنگی به خود نمی گیرند. صد بار هم اگر فیلم را ببینی، هر بار نکته تازه ای از آن می گیری.
بعضی آدمها سینمای صامت اند اما کلی حرف دارند در نگاهشان، سکوتشان و رفتارشان وبرخی دیگر پرحرف اند و وراج. پر از دیالوگهایی که هیچ روایتی را در داستان فیلم پیش نمی برند. نه گره ای ایجاد می کنند و نه گره ای باز می کنند. فقط تعلیق اند.
بعضی آدمها سینمای کمدی اند. آخر دلیل ندارد که همه فیلم ها لزومن مفهومی داشته باشند. می توانی فیلم را ببینی و لحظاتی فارغ از دغدغه های روزمره از ته دل بخندی. از بودن با این آدمها لذت می بری چون یادت می آورند که زندگی آنقدرها هم جدی نیست. اما در همین ژانر، هستند آدمهایی که به ظاهر می خندند و می خندانند اما در بطن این ژانر، غمی نهفته است انگار با این شعار زندگی می کنند که اگر به مشکلاتت بخندی همیشه چیزی برای خندیدن داری: طنز سیاه.
بعضی ها هم آنقدر در تصورات و فلسفیدن شان غرقند که هر چقدر هم با آنها هم کلام شوی چیزی از دنیایشان دستگیرت نمی شود. تا زمانی که از پیشینه کارگردان یا نویسنده ندانی یا چند نقد درباره اش نخوانی هر بار هم که فیلم را ببینی نمی فهمی چه می خواهد بگوید. آدم های تنهایی که چنان غرقند در زندگی و افکارشان که هیچ رشته ای آنها را به اجتماع وصل نمی کند.
بعضی دیگر را وقتی می بینی و پای حرفشان می نشینی حس می کنی شاعر شده ای. فیلمهایی که پر از دیالوگهای زیبا و حرف های قشنگند. بعد از دیدن این فیلمها احساس پرواز می کنی. انگار چیزی نمانده که دستت به آسمان برسد.
بعضی آدمها کلیشه ای اند؛ گیشه ای و پرفروش و بعضی دیگر چون فهمیده نمی شوند و باید کلی فکر کنی به حرفهایشان و بعد درگیرت می کنند و بعد به چالش می کشانندت و فکرت را مشغول می کنند و از آنجا که اصولن تفکر کار راحتی نیست، به ندرت کسی سراغشان را می گیرد.
بعضی ها هم موزیکال اند. هر جایی که هستند، شادی و رقص و آواز هم هست برخلاف بعضی های دیگر که هر بار می بینیشان از غم و غصه هایشان برایت می گویند.
بعضی آدمها سینمای وحشت اند. از کیلومترها نزدیک شان نمی شوی مبادا تو را یک لقمه چرب کنند!
بعضی ها فیلم هندی اند. هر بار عاشق سینه چاک یکی می شوند.
و عده ای هم “open end”اند. هر کسی، در مواجهه با این آدمها برداشتی به فراخور شخصیتی که دارد، می کند: آدم های چند بعدی و بعضن چند شخصیتی که هر بعد از وجودشان را برای گروهی رو می کنند.
بعضی ها هم اسیر کلمات و فرم اند. کله شان را کرده اند توی کتابها و وبلاگ آپدیت می کنند . حالا شاید حرف خیلی مهمی هم نداشته باشند هااااا....
پ.ن: و البته که اگر هر کدام از این ژانرها نباشند، یک جای کار سینما، یک جای کار آدمها می لنگد....
به نظرتان ژانری هست که از قلم افتاده باشد؟
این مطلب را دوست عزیزم میم.میم. به این صورت ادامه داده:
از اکشن خبری نبود. ژانری که این روزا تو خیابون خیلی زیاده. از پورن. ژانری که آدم بزرگا این روزا دیوونه اشن، چه بسا آدم کوچیکا. از کارتون که تنها چیزیه که میشه بهش دل خوش کرد. از نو آر، درام، تراژدی، جنگ، دفاع مقدس!! اگه از همه ژانرها بگی بازم همه آدمها رو نمیشه تو فیلما جا داد. ژانر تبلیغات خودش یه عالم ژانر داره. تبلیغات اول فیلم، مثل یه عالم آدم بدبخت و حقیر که میان برات کامنت میذارن که بیا تو رو خدا وبلاگ منم ببین. از اونا بدبخت تر تبلیغات وسط فیلم، اونایی که میان نظر میدن میگن ما بدبختیم بیاین به سایت فلان و ازش خرید کنین تا به من پول برسه. تبلیغات آخر فیلم که مثل این دکتر پوستی که برام نظر گذاشته بود که همیشه ام ارادتمنده!! و دلش خوشه که من برم پیشش برای اینکه ارادتمنده! ژانر فیلم فارسی مثل ایرج قادری که تازه مرد. ژانر وحشت مثل این مادر احمق نفهمی که از بچه اش که حتا حرف نمیتونه بزنه میخواد که بفهمه و هیچ وقت گریه نکنه و مدام بهش میگه بی تربیت نفهم. ژانر کشتار با اره برقی در تگزاس!! مثل تموم آدمهای تهی ای که میشینن نگاهش می کنن. ژانر تاریخی دروغی و ژانر تاریخی واقعی که آدمهای دسته اولش این ور آب موندن و فیلم تاریخی میسازن و آدمهای دسته دومش اون ور آب رفتن و دیگه فیلم نمی سازن. ژانر هندی که داره کم کم جای خودشو با ایرانی عوض می کنه. دفاع مقدس!!!!!! مثل این دختره که تو کتابخونه عکس همت با یه قاب کوچیک رو میذاره روبروش و درس می خونه. ژانر فضایی مثل هم کلاسی بچگیم که یه کم خاک ماه رو داشت و قرار بود فضانورد بشه. ژانر اعصاب خورد کن، ژانر جنگلی، ژانری که به دل آدم بچسبه کم پیدا میشه. البته اگه آدمش من باشم.
تمام می شوم آخر میان این کلمات،
که در دهان من این اینک ترانه می خوانند.
که چون حباب، رها، در سماع و در رقص اند؛
ولی به محض فتادن به دام، می ترکند.
تمام می شوم آخر میان این تردید،
میان این همه شکّ و چند راهی ها.
کدام راه مرا میبرد تا تو،
مگر دمی بگریزم از این سیاهی ها!
بگو کجای زمان ایستاده ای آخر!
که نبض سرد زمین از شماره افتاده است.
کجاست منجی انسان بگو حضورش را،
کدام چاه، کدام جاده بلعیده است؟
سکوت نیروانایی، لوگوس، کلام مسیح،
سلام سبز محمد، سرود گاتاها.
تمام این همه هستی که تا بیابندت.
درون این همه مستور و همچنان تنها.
بهای بودن من در جهان تو رنج است؛
که رنج، زاده ی میل است: آنچه بودا گفت.
واشتهای میل را روزه ای باید،
چنان مسیح که دست از غبار دنیا شست.
مرا به من برسان ای شهود جوشانم!
کدام من، کدام تو، کدام واژه تویی؟
ضمیرها همه اعتباری و خامند.
و این تویی که درونم ترانه می خوانی.
کدام منجی انسان کدام راه نجات!
که راهها همه منتهی به خویشتن اند.
سلام سبز محمد،صلیب رنج مسیح،
درون جان من اند و درون پیرهن اند.
تو می روی که به ماندن مرا بپیوندی؛
که تو مسیر من و من ردپای توام.
تو می سرایی و من در میان دستانت،
چونان قلم به سماع نوای نای توام.
نوشتن مدتهاست که جزیی از وجودم شده، حتا وقتهایی که نمی نویسم.
یادداشت های روزانه...نامه نگاریهای گاه و بیگاه، لیست خرید، بیان حسی لحظه ای که
تو را پر می کند و چاره ای جز نوشتنش نداری گاهی در قالب شعری یا ترانه ای گاه در
قالب شکلی موهوم. و گاهی نیز نوشتن در این وبگاه که وقتی دستم از همه جا کوتام است
بهانه نوشتنم می شود.... همه ی این نوشتن ها و واگویه های درونیست که متن زندگی ام
را ساخته.. وکلماتی که چون اورادی مقدس در متن زندگی و در متن روزمرگی و کسالت
تکرار می شوند.
گاهی یک بیت شعر می شود ریتم زندگی یک روزم و گاهی چیزی
شبیه به کلمات و چه بسا بسیار انتزاعی تر از آن، توی ذهنم لب می جنباند و من هر چه
گوش میکنم نمی شنوم. پیشتر از آنکه دستم به آنها برسد محو می شوند و من می مانم و خیال
شعر نشکفته و غزلی نسروده که تنها یک حس و حال غریب از آن برایم مانده. مرا چه می
شود... پرم از وسوسه نوشتن و سرودن اما این گوشها انگار برای شنیدن این نغمه های
ظریف زنگار گرفته اند...
یک مومن معتقد برای زدودن این زنگار نیایش می کند، به معبدش می رود، به معبودش رو می آورد.... اما تو به من بگو یک دین زده ی گم گشته ی آس و پاس که برای جمع آوری تکه پاره های وجودش به هنر رو آورد و عاقبت با پازلی که هنوز قطعات گمشده زیادی دارد، حالا سر توی ادیان و اساطیر کرده و تکه پاره های وجودش را از میان خنزر پنزرهایی که از بازار "سداسمال" هم آشفته تر است، می جوید، به چه پناه برد که زنگار از دل بزداید و تصفیه شود و به قول مولانا صیقلی شود تا که بشنود صدای کسی را که مدام پیش چشمانش لب می جنباند اما هیچ نمی شنود...
می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.
مگر آن دل که سپردیش، فراموشت باد.
بال پرواز و جنون، همچو ردایی بی رنگ،
جان مست تو بیاراید و بر دوشت باد.
دل که برخاست زجا، بازنگردد، ای کاش،
آنکه دل در گرو اوست، در آغوشت باد.
لای لای سخنش همچو سروشی که دهد،
خبر از ناب ترین میکده، در گوشت باد.
شعله ی آتش عصیان و جنون و مستی،
نور آتشکده ی ساکت و خاموشت باد.
می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.
جان فدای تن تبدار و سراسیمه و مدهوشت باد.
درد سختی ست دراین سینه، بگویم یا نه؟
با توام! هست حواس تو به سویم یا نه؟
نه به دنبال جوابم، نه به دنبال امید
گوش کن. حرف نزن هیچ. بگویم یا نه؟
شوره زاری ست عبث، حاصل روییدن، هیچ
تو بگو در دل این خاک برویم یا نه؟
گم شدم هرچه به دنبال خودم گردیدم
دست ازین خواسته ی خویش بشویم یا نه؟
گفته بودند که چون راه روی، راه بری
ما که رفتیم و نشد؛ باز بجویم یا نه؟
ماندنم عین عذابست و رهم بس تاریک
بسته پایم؛ چه کنم؟ راه بپویم یا نه؟
مستی انگار فقط چاره درد است اما
هست دُردی ز شرابی به سبویم یا نه؟
که دستهای تو روزی ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم..."
فروغ
زن بودن موهبتی است که حتا زنان هم به ندرت پی به آن می برند. موهبتی که بعد از گذشت سی و چند سال از زندگی ام بیشتر احساسش می کنم. سی سالگی به بعد انگار که دست از دعوا مرافعه های همیشگی با خودت بر می داری و فارغ از جنگ با مردان و تلاش در اثبات خود، به غار وجودت پناه می بری و اگر که زن باشی و بتوانی خدابانوی درونت را بشناسی و به نقاط ضعف و قوتش آگاه بشوی، خواهی توانست معمای پیچیده "زن بودن" را حل کنی و به قدرت درونی که یک زن می تواند آن را تجربه و احساس کند آگاه شوی. کتاب "نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان" را می خوانم که خیلی اتفاقی و به موقع سر راهم سبز شد. نمی دانم برای شما هم این همزمانی ها اتفاق می افتد یا نه...گاهی کتابها، فیلمها، کلمات و حتا آدمها آنقدر اتفاقی و درست سر وقت در راهت سبز می شوند که انگار کسی با این نشانه ها دارد راه را نشانت می دهد... شاید همان ناخوداگاه ما باشد که فراآگاهی اش راهگشایمان می شود و چه میدانی... شاید خدابانویی چون "هستیا" است که ما را به سمت توجه به درون و جنبه های روحانی هدایت می کند...
نویسنده کتاب (شینودا بولن) با استناد به یونگ و نظریه ناخوداگاه جمعی اش به تقسیم بندی خدابانوان یونانی می پردازد: خدابانوان باکره (آرتمیس، آتنا، هستیا) که مظهر ویژگی های استقلال و خودبسندگی در زنان اند، خدابانوان آسیب پذیر (هرا، دیمیتر و پرسفون) که هویت شان مشروط بر رابطه است و نقش های سنتی را می پذیرند، و خدابانوی عشق و زیبایی، آفرودیت (ونوس رومی) که به تنهایی این نقش را ایفا می کند؛ زیبا و وسوسه انگیز است وهوشیاری متمرکزش او را از قربانی شدن نجات می دهد و بیشتر در پی تشدید روابط است تا تداوم آن. وی معتقد است که در درون هر زنی یک خدابانو غالب است و گاهی نیز خدابانوان متعددی در وجود هر زن فعال است که بسته به شرایط جسمی و درونی او یکی از آنها برجسته می شود. کتاب در هر فصل به بررسی یکی از الاهگان، نقاط ضعف و قوتشان می پردازد و در پایان اشاره می کند که سیب طلایی از آن کدام خدابانو است. بر اساس نظریه یونگ، خواب، رویای فردی و اسطوره رویای جمعی بشر است و از این رو یونگ معتقد است که بسیاری از این اسطوره ها و کهن الگوها ریشه های مشترکی در انسان دارد و شناخت و رمزگشایی از این اساطیر ما را به شناخت خود کمک می کند. زنان با خواندن این کتاب پی می برند که میل به تجرد و طبیعت وحشی شان یاداور آرتمیس است، رویای مادر شدن به دیمتر برمی گردد، هوش و ذکاوت و رقابت علمی شان زاده آتنا است، امیال جنسی و اغواگری شان را از آفرودیت، و تمایل به تنهایی و اکتشاف درونی را از هستیا دارند.
خواندن این کتاب را به زنانی که سعی در شناخت پیچیدگی درونی خود دارند و نیز به مردانی که در شناخت معشوق یا همسر خود درمانده اند، توصیه می کنم.
این پست را تقدیم می کنم به مینای عزیزم که تشویقش انگیزه ای برای به روز شدن هذیانهایم شد.
چهارزانو نشسته ام کف واگن، با کتابی که روی پاهایم باز است. نگاهم اما روی سگک کفش دختری است که کنارم کف واگن نشسته. قطارترمز می کند و در میان سرو صدای ترمز کردنش صدای خفه ی زنی می گوید: "ایستگاه امام خمینی" در که باز می شود، موج جمعیت با فشار می ریزد توی واگن. حالا مجبورم پاهایم را جمع کنم توی سینه ام تا زنی که کیسه بزرگ سیاهش را می کشد تو، جا برای ایستادن داشته باشد. دختری که کفش سگک دار پوشیده آینه اش را از توی کیفش در می آورد و همانطور که زل زده به آینه سرش را چپ و راست می برد. طره مویش را دور انگشتش می پیچد و می اندازد روی پیشانی اش. دارم سیر خط چشمش را دنبال می کنم که نگاهش را می اندازد به من و من هم چشمم را می دوزم به کتابی که نمی خوانم. صاحب کیسه سیاه زنی جوان است و از پایین که نگاهش می کنم انگار خستگی اش شره می کند روی صورتم. حالا دیگر سوتین ها را روی ساعدش چیده و داد می زند: "سوتین مادام دارم خانوما...مادام پوشا از دستشون نره.... 5 تومن مغازه رو می دم 3 تومن ها...نخ خالصه." زن عینکی که کنارش ایستاده و کیفش با هر تکان واگن می خورد به سرم، با دو انگشت شست و اشاره یکی از سوتین ها را لمس می کند و از بالای عینک به فروشنده خیره می شود: "این نخیه آخه؟" و بدون انکه منتظر جواب باشد پشتش را می کند به او. زن سوتین فروش نگاهم می کند؛ دو گوشه لبش را پایین میدهد و با تکان سری ادامه می دهد: "همه رقمه دارم...اسفنجی...مجلسی...کسی نخواست خانوما؟" از ته واگن یکی دیگر داد می زند: "به به به ترش ترش لواشک لقمه ای دارم. امتحانش مجانیه خانوما ترش ترشه.." و همه "ر" ها را با تشدید می گوید. صاحب کفش سگک دار که هنوز آینه دستش است دارد ماتیک سرخی می زند. کیسه مشکی سوتین ها را با پایش هل می دهد: "هییییش" و چشم قره ای به زن که مشغول فروش است می کند. دفترم را باز می کنم و هر چه می شنوم می نویسم..."آدامس دراژه بسته ای هزار...یقه ی حجاب دارم خانوما...سوتین مادام نبود؟....ترررش ترشه لواشک...آخه اینجا جای نشستنه خانوم؟" سرم را بالا می برم تا صاحب صدا را که زنی چادرپوش است ببینم. بعد هم لبه چادرش را می گیرد و همچنان که خودش را با چادرش باد می زند زیر لب می گوید: "کولرو چرا روشن نمی کنه خاک برسر..." قطار با سرو صدای زیاد توقف می کند. جمعیت متمرکز جلوی در یکی یکی پیاده می شوند. دختر کفش سگکی هم حلقه های طلایی کیفش را می اندازد روی ساعدش و در حالیکه با تلفن حرف می زند و غش کرده از خنده می رود بیرون. واگن خلوتتر می شود. زن سوتین فروش جایش را می دهد به دختر جوانی با موهای کوتاه که شالش افتاده روی شانه اش. دفترم را جمع می کنم و از او می پرسم: "کدوم ایستگاهه؟" دختر هدفونش را از توی گوشش در می آورد. چشمهایش را ریز می کند و سر تکان می دهد که یعنی نشنیدم. می گویم: " کدوم ایستگاهه اینجا؟ آزادیه؟" می گوید: "نه هنوز. مونده تا آزادی" و هدفونش را دوباره توی گوشش می گذارد.
این مطلب را مدتهاست می خواهم بنویسم اما منتظر مجالی بودم که فارغ از بغض و خشمی که گلویم را می فشرد، بنویسم.
روزهای اول بهار بود و بچه ها هنوز سرشان خوش بود از تعطیلات عیدی که پشت سر گذاشته بودند و رخت و جامه نو. آن روز اما از صبح که پایم را توی حیاط مدرسه گذاشتم فضای تلخ و تیره حاکم بر بچه ها توی حیاط موج می زد... نه اثری از شیطنت بود و نه هیاهوی همیشگی. بچه ها گروه، گروه دور هم جمع شده بودند و عده ای گریه می کردند... دقایقی بعد متوجه شدم که یکی از بهترین دانش آموزان مدرسه خودکشی کرده... به همین راحتی... روز قبلش از همه خداحافظی کرده و با قرص برنج خودش را از شر این دنیا خلاص کرده... اتفاق جدیدی نیست. هر سال در مدرسه حداقل یک خودکشی موفق و چند خودکشی ناموفق اتفاق می افتد... به همین راحتی که من دارم می گویم توی این مملکت بچه های 15-16 ساله به اینجا می رسند که مرگشان از زندگی بی دردسرتر است... این بار اما وضع کمی فرق می کرد. "مهسا" بهترین دانش آموز مدرسه بود. مهسا محور کلاس بود. همه را می خنداند؛ بچه ها را متحد می کرد...مهسا درسش هم به خوبی اخلاقش بود. معلمها همه دوستش داشتند حتا من که دبیرش نبودم تعریفش را شنیده بودم. برای همه سوال شده بود که چرا... هرکس گمانی می برد و اولین گمان همه مسایل عاطفی است که اقتضای این سن است. مهسا ولی اهل این مسایل هم نبود.. هیچ کس هیچ نمی دانست. حتا صمیمی ترین دوستش. مشاور مدرسه مان -که خداوند حافظ و نگهدارش باشد- این مسئله را رها نکرد و به واسطه شناختی که از او داشت این مساله آنقدر برایش بغرنج و سوال برانگیز بود که فراموشش نکند... بارها صحبت با دوست صمیمی اش که دیگر او هم تاب نگه داشتن این راز را در خود نداشت کارساز شد و فاش شد که دلیل خودکشی مهسا چیزی جز تجاوزهای مکرر برادرش به او نیست... مهسا آنقدر مغرور و خوددار بود که فقط یک بار به دوستش اشاره کرد بود به این شرط که هرگز رازش فاش نشود. مهسا بارها برادرش را به خودکشی تهدید کرده بود اما در نهایت، این تنها راهی بود که ذهن آسیب خورده و جسم بی دفاعش را برای همیشه ازاین درد خلاص کرد...
زیر آسمان بیمار این شهر که شهوتی فروخورده مثل موجی مهیب خودش را به این در و آن در می زند مگر راه فراری بجوید از این اتفاقها کم نمی افتد. همکاری تعریف می کرد که سالها پی دانش آموزی داشته که مادرش جای پدرش را هر از گاهی کنار دختر توی یک اتاق می انداخته تا آن شب را با دخترش، پاره تنش عشقبازی کند و مادر بی سواد و ناآگاه او با هر بار اعتراض مورد ضرب و شتم قرار می گرفته و در نهایت عدم استقلال مالی و بی اطلاعی و فقدان مرجعی برای پناه بردن و داد خواستن او را وادار می کرده که تسلیم شود و بپذیرد. و موردی دیگر که از پرستاری شنیدم که مادری دخترش محصلش را برای تست حاملگی به بیمارستان آورده بود و وقتی پرستار از او پرسیده بود آیا به کسی مشکوک است یا نه با خونسردی وحشتناکی گفته بود که این برادرش بالاخره کار خودش را کرد... تلخ است می دانم... گفتنش زبان را می سوزاند و قلب را چنگ می زند... اما به خدا که اینها قصه نیست. سیاه نمایی نیست... واقعیت است. درد است. متعلق به سالهای دوری هم نیست... هر لحظه هم ممکن است جایی زیر این آسمان سیاه، دختری مورد تعرض نزدیکانش قرار گیرد و به هزارو یک دلیل صدایش در گلو بماند و دم نزند. در صورتیکه همان مهسا کافی بود با عشقش یا دوست پسرش همبستر می شد... در وبلاگ یکی از دوستان خواندم که یکی از مسولین گفته که اگر دختران مورد تعرض برادرشان قرار گیرند خیلی بهتر از این است که با غریبه ای همبستر شوند... گیریم که این نقل قول خطا باشد ولی مگر عملکردشان جز این می گوید؟
من نه جامعه شناسم و نه تحلیل گر ولی از شما می پرسم وقتی مسوولین سرگرم تقسیم غنایم اند، چه باید کرد که جان مهساها این چنین قربانی تابویی به نام زنای محارم نشود؟ و اینکه چرا اکثر خودکشی ها در این مدرسه -وشاید در دیگر جاها نیز- در فصل بهار اتفاق می افتد؟
دختر!
آواز بخوان، با صدایی مجنون، صدایی دیوانه.
فصل لای لای گذشته است.
کودکان امروز خواب ندارند.
بلند بخوان دختر!
بگذار که بیدار بمانند.
برقص، بچرخ، عریان شو
نه برای چنگال هیز نگاهها،
نه برای شهوت نرها
برای تقدس تن ات؛
شاید که این جماعت به یاد آرند
که این تن، الاهه زمین است،
چون آناهیتا مقدس،
همچون ونوس، بارور و زیبا.
دختر!
این کوچه ها با تو مهربان نیستند.
هرگز با تو مهربان نبوده اند.
تو اما مهربان بمان؛
مهربان اما سخت.
فروتن اما مغرور.
بلندپرواز باش دختر؛
با پاهایی روی زمین،
نگاهی رو به افق
و پیکری که با این همه زخم تبر
هنوز سرشار است....
یکشنبه امتحان داری: ادیان ابتدایی و قدیم. عهد کرده ای که امروز درس بخوانی که فرداروز را بنشینی پای تحقیق ات. اما ....
ایمیلت را که یک ربع پیش چک کرده بودی دوباره باز می کنی... هیچ خبری نیست. دریغ از یک ایمیل "بولد" توی این "اینباکس" لعنتی... اما خدا وبلاگ رفقا را که از آدم نگرفته... آدرس پیوندهای وبلاگت را باز می کنی...به روز که چه عرض کنم، به شب هم نیستند...به خودت می آیی... فحشی زیر لبی نثار خودت می کنی...همه پنجره های ویندوز را می بندی و بی معطلی می روی سراغ "شات داون" و بعد چند لحظه صدای هورهور خفه می شود. رویت را برمی گردانی: کوهی از کاغذ و جزوه صدایت می کند. جایی برای خودت باز می کنی و می نشینی وسط اتاق. کتابت را باز می کنی که یکهو تقلیل یافته ی صدای سمفونی بتهون از گوشی تلفن بلند می شود... نشان به آن نشان که دکمه "آف" گوشی را که فشار می دهی روی صفحه اش می خوانی 45:00. جستی می زنی و تلفن را از پریز می کشی. و دوباره می نشینی توی همان دایره ای که برای خودت باز کرده بودی. به خودت می گویی که گندش را در آورده ای و کتاب را از همانجا که باز مانده ادامه می دهی. بحث ادیان بین النهرین است و بابل و حمورابی. گیر می کنی توی یک خط و دیگر پیش نمی روی. آنجا که می گوید شریعت تورات از قوانین این لوح برگرفته شده... توضیح بیشتری هم نداده... تو هم که کنجکاو.. اما به خودت قول داده ای که سمت کامپیوتر هم نروی. موبایلت که کنار دستت است.... نرم افزار "اپرا" را اجرا می کنی و شروع می کنی به "سرچ" کردن..از قوانین حمورابی شروع می کنی و چرخی توی عهد عتیق می زنی و سر از گیل گمش در می آوری و ارتباطش با نوح و طوفان و ناغافل می بینی کتاب "پژوهشی در ناگزیری مرگ گیل گمش" توی دستت است و آفتاب هم لب بام...هرم داغی تا گونه هایت می دود و کتاب را کنار می گذاری و نهیبی سر خودت می زنی که بتمرگ سر جات....پا می شوی چراغ را روشن کنی و پرده ها را بکشی که می بینی هوا ابری است....مدتهاست بارانی نباریده...با خودت فکر می کنی ..آخ اگه بارون بزنه... و یواشکی پنهان از دید خودت موبایلت را از لابلای کاغذها پیدا می کنی و "یاهو ودر" را چک می کنی... ابرها بی بارند گویا...هنوز داری به ارتباطها فکر می کنی. ارتباط حمورابی و تورات... ارتباط گیل گمش و نوح....ارتباط مصر باستان و فراماسونری...ولی هرگز حتا فکر ربط اینها با امتحان یکشنبه به مخت نمی رسد. به نظرت اینها سوالهای مهمتری هستند... فکر می کنی چه بهتر از این که با این موضوع وبلاگت را به روز کنی اما همین که صدای هور هور"کیس" بلند می شود دلت آشوب می شود چون می دانی این صدا ادامه اش لاینقطع تا بامداد ادامه دارد...
...ساعت کامپیوتر نزدیک سه ی صبح را اعلام می کند. داری مطالبی که درباره ارتباطها "دانلود" کرده ای می خوانی. با خودت می گویی وبلاگم را به روز می کنم و بعد... بعد هم که اگر این ارتباطها گذاشتند باید بخوابی....
نه. تو اگر درس بخوان بودی...ما که رفتیم...شب خوش....
از آب بگو
از آن پیشتر که خورشید برآید و
خواب شبنم ها بپرد.
از ماه بگو
پیش از آنکه دو چشمش،
آن دو حفره کبود،
از نور آفتاب خیره شود.
از شب بگو پیشتر از آن
که روز، وقیحانه
عریانی اش را به حراج بگذارد.
از غم بگو، از شعر،
که دانه های منجمد اشک است بر سپیدی کاغذ.
از خواب بگو
که رویای بیداری است؛
آنجا که بیداری دالان دوزخ است.
از راز بگو،
از تب تندی که هیچ پاشویه ای تسکینش نمی دهد،
پیش از آنکه فاش شود.
از شراب بگو
تا گرم شود سردی تنم،
روحم،
تا شاید در مستی، راست بگویم ؛
که چقدر
...چقدر.....
...نه... نمی شود
....نمی شود گفت
...از هیچ بگو
....هیچ مگو
در تیررس نگهبانان نگون بخت،
که از سایه ی واژه ها نیز هراس دارند؛
از عشق می گویم.
درخلاء سرد بیم و امید،
در ابهام استعاره ها،
و ایهام واژه هایی که تقیه می کنند،
تا از تو نگویند؛
باز هم از عشق می گویم.
با تمام زخم های عشق،
هنوز هم از عشق می گویم.
مرغ سحر داغ دلش کهنه است.
مرغ سحر، سحرهایش هم به رنگ شب است.
مرغ سحر دیگر مرغ سحر نیست.
مرغ سحر، بوف شده. بوف کور...
"اسطوره "و "سمبل" نیاز حیاتی هر ملت است که نشان از هویت آن مرز و بوم دارد. هر چند که شب زادگان سعی در تخریب اسطوره ها داشته اند و دارند اما بر ماست که تا به هر شکل ممکن آنها را در قالب رسم و نماد زنده نگه داریم و پاس شان داریم. چرا که در پس پشت هر کدام از این رسمها رمزی نهفته است که دانستن و گسترش آن ما را از این بی ریشگی که روز به روز بیشتر گریبانمان را می گیرد خلاص می کند. یکی از این آیین های فراموش شده بستن دستبند هفت رنگ تیر و باد در جشن تیرگان و رها کردنش پس از 9 روز از یک بلندی به دست باد همراه با آرزویی در دل است.
این روز برابر با 10 تیربه تقویم خورشیدی است. در گذشته در آغاز جشن بعد از خوردن شيرينی، بندی به نام تير و باد که از ۷ ريسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده بود به دست می بستند و ۹ روز بعد در پايان ايام جشن اين بند را باز کرده و به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هايشان را به عنوان پيام رسان به همراه ببرد. این کار با خواندن شعر زیر انجام میشد: "تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا"... که این رها کردن تیر و باد نمادی است ازپرتاب تیر به دست آرش. در واقع د ر فرهنگ ایرانی، جشن تیرگان، جشن پاسداشت از خودگذشتگی آرش كمانگیر و جانباختگان راه میهن نزد ایرانیان است و نیز به روایت ابوریحان بیرونی روز بزرگداشت مقام نویسندگان نیز در ایران باستان بوده است.
گارسون دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر را از توی سینی می گذارد روی میز: "فرمایش دیگه ای ندارید؟"
مرد تشکر می کند و یکی از فنجانها را می سراند جلوی زن که خیره شده به مرد، انگار که منتظر جوابی باشد. مرد سیگاری روشن می کند. پک عمیقی به آن می زند و از لابلای دود غلیظی که از دهانش بیرون می آید می گوید:"می دونی؟ یه جا یه کاریکاتوری دیدم که زنها رو مثل یه دستگاه پیچیده کشیده بود که یک عالم دکمه و دم و دستگاه دارن ولی مردها رو به شکل یه ماشین ساده نشون داده بود که فقط دو تا دکمه آن و آف دارن. حالا چطور انتظار داری جواب سوالتو بدم!"
زن: "اون وقت برای این دستگاههای پیچیده دستوالعمل نکشیده بود؟"
مرد: "خدمت شما عرض شود که فرق این دو تا دستگاه درست مثل فرق دستگاه آنالوگ با دیجیتاله. درسته که کار کردن با دستگاههای آنالوگ سخت تره اما اگه یه روز یکی از مدارهاش لنگ بزنه می فهمی از کجاست و رفعش می کنی ولی وای به روزی که یه دستگاه دیجیتال قاطی کنه...به این راحتی ها نمی شه از کارش سر درآورد. می دونی چرا؟ چون همه اطلاعاتش به طور مخفی توی یه حافظه ذخیره شده. می دونی یعنی چی؟ یعنی یک عالم صفر و یک."
زن: "و به عبارتی یک عالم آن و آف"
مرد: "دقیقا. و مجموعه این آن و آف هاست که سیستم دیجیتال رو می سازه."
زن قهوه اش را هم می زند و خیره به مرد می پرسد:" نگفتی چطور می شه به این همه صفر و یک راه پیدا کرد!"
مرد عینکش را بر می دارد و روی میز می گذارد. همین طور که چشمهایش را می مالد می گوید: "دوشبه خواب حسابی نرفتم. این کار لعنتی رسم رو کشیده."
زن: " خوب ...از طرز کار دستگاههای دیجیتال می گفتی."
مرد: "فعلا تا همین جا کافیه. می ترسم بیشتر بگم نکشی."
زن: "منظورت اینه که طرز کارشو نمی دونی..." و در میان نیشخند، قهوه اش را سر می کشد.
خطوط چهره مرد جدی می شود کامی عمیق از سیگارش می گیرد و می گوید: " ببین انقدر بازی نکن. هر چی می خوای بدونی مستقیم و سرراست ازم بپرس."
زن نگاهش روی سقف آینه ای دو دو می زند و می گوید: " لقمه ی حاضر آماده نمی سازه بهم. بالا می آرمش."
مرد سر تکان می دهد و ته سیگارش را توی زیرسیگاری له می کند. رشته نازک دود از زیر سیگاری تا چهره زن کش می آید.
مرد: "واقعا از من چی می خوای؟"
زن: "همین که هستی رو... وتو؟"
مرد: "همون که نیستی رو"
زن:"آهان! همون دستگاه پیچیده و از این حرفها دیگه..."
مرد سرش را بالا می گیرد . لبخندی یک بری می زند. همین طور که پشتش را تکیه می دهد به صندلی می گوید:"خدمتتون عرض کنم که چهار تا دکمه بیشتر نمونده."
زن نعلبکی را می گذارد روی دهانه فنجان و با حرکتی سریع آن را وارونه می کند. دستش زیر چانه،خیره به فنجان می گوید: "خوبه.پیشرفت خوبیه."
مرد فاتحانه می پرسد:"می دونی از چند تا دکمه؟"
زن همان طور خیره به فنجان لبخند میزند:" از 5 تا"
مرد با صدای بلند می خندد:"نه. خوشم اومد. پیچیده تر از اونی هستی که فکر می کردم."
زن فنجان را بر می دارد و در حالی که لکه های ته فنجان را به دقت نگاه می کند می پرسد:"حالا میشه برام از طرز کار همون یه دکمه بگی؟"
مرد: "قرار نیست رو بازی کنیم که!"
زن:"خوبه. پس طرز کار همون یه دکمه رم نفهمیدی." ابروهایش را بالا می دهد:"نه؟"
مرد:"وا...ی آره. آره. تو بردی."
زن همین طور که زیر ناخنهایش را تمیز می کند می گوید:"ولی خودش فکر می کرد بیشتر از یه دکمه داره."
مرد پوزخند می زند و سیگاری دیگر از پاکت سیگارش بیرون می کشد:"آره خوب. چون خودشم داره دنبال دکمه هاش می گرده."
گارسون فیش را روی میز می گذارد و می گوید:"از این شماره می تونید برای قرعه کشی استفاده کنید. جایزه، تور یک روزه به شمال." و با مختصر تعظیمی می رود.
مرد فیش را با دو انگشت اشاره و سبابه توی هوا نگه می دارد:"خو...ب این حرکت دو تا معنی داشت:مودبانه ی زودتر گورتونو گم کنید و..."
زن:"..و در عین حال جلب مشتری....دیدی؟ اینا هم بازی می کنن."
مرد:"همه بازی می کنن. همه ی آدما"
مرد می رود پشت پیشخوان. زن می ایستد تا مرد می آید.
مرد:"بریم؟"
زن:"تا حالا از بالا به خودت نگاه کردی؟"
مرد از بالای عینک به زن نگاه می کند و پشت سرش را می خاراند.
زن می گوید:"بالا سرتو نگاه کن." و با لبخندی به لب به سمت در خروجی می رود.
مرد سرش را بالا می گیرد و به تصویر خودش خیره می شود که مثل لکه قهوه ی کف فنجان زن به سقف چسبیده است.
آ.میم
خدا خواب دید و من از خوابش هبوط کردم؛
بر زمینی که در آن "آدم" را می جستم -نیمه ی دیگرم را-
خدا از خواب پرید و من –حوای گناهکار روزگار- هنوز در جستجوی آدم سیب تعارف می کنم.
آقا شما .... شما این سیب را گاز می زنید؟
این روزها خیلی فکر می کنم به این که بار بستن و رفتن از این مهلکه شاید تنها راه نجات باشد. یک زمانی آدمها کوچ می کردند برای ارتقای زندگی شان اما الان بحث این حرفها نیست. بحث نجات خودت است. مشاورم می گفت که هر جا بروم این دردها را نیز با خود می برم. اما من فکر می کنم لا اقل آنجا دغدغه حداقل حقوق انسانی را که نداری. آنجا قانونمندتر از این است که آدمها پایشان را روی سر هم بگذارند تا بالا بروند. آدمها دارند همدیگر را می جوند اینجا...
... و حالا با شمایم! شما که بار سفرتان را بسته ایدو رفته اید و از این وانفسا جسته اید! آنجا چه طورید؟ آیا واقعا دردهای وطن را توی بقچه هایتان به همراه خود برده اید؟ یا نه آزادید و فارغ از آنچه که اینجا آزارتان می داد زنده هستید و زندگی می کنید؟
کبوترهایی که به خرده نانهای پشت پنجره مهمانشان کرده ام، یکی یکی از آنسوی ساختمان بلند فرود می آیند و سکوتهای موسیقی را با صدای هیاهوشان پر می کنند.
...و موسیقی ...موسیقی با روحم بازی می کند.
خالی خمم فتاده ز صــافی مــــی خواهی به شعر نابـت مهـــمان کــــنمبنشین ای پرنده ی غمگین. در این حوالی درختی نمی روید. تو خسته از رفتنی و من خسته از ماندن. ریشه ام از آن تو. بالهایت، آن من.
...دوستیهای اینجایی خیلی متفاوت است. این دوستها را شاید هرگز نبینی و شاید هم هر روز از کنارشان بگذری بی آنکه آنها را بشناسی... و شاید روزی هم با آنها روبرو شوی و هرگز به این فصل مشترک پی نبری...که دقیقا همین ابهامات است که این فضا را برایم دلنشین می کند. اینجا آدمها در مواجهه با تو نه شناسنامه می خواهند و نه در جستجوی رتبه ی اجتماعیت هستند...تو را تنها به واسطه افکار و عقایدت می شناسند و می خوانند... و دوست دارم به همه ی این دوستان عزیزم بگویم که درست است که سقف آزادی مان کوتاه است و نای نفس کشیدنمان در این فضای خفقان بسته و حتا از آسمان و باران هم محرومیم اما به این امید کوچک دل خوش کنیم که هنوز آدمهایی هستند که می فهمند، دغدغه ای جز دغدغه نان دارند و به این روابط انسانی که گاه مجازیشان نیز از ارتباطهای حقیقی حقیقی ترند...
داروگ!
کی می رسد باران....
"نیما"به سین.میم و صدای تیشه اش...
ما چهار نفر بودیم.هر روز صبح، آفتاب نزده، ظرف غذایمان را بغل می زدیم و هر کدام از یک طرف شهر راهی می شدیم و در یک نقطه به هم می رسیدیم: انتهای غار سیاه و نمور معدن. آنجا تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای پی در پی کلنگها و تیشه هایی بود که به سقف و دیواره های غار می خورد. صدای هر تیشه چند بار توی آن دالان های تودرتو تکرار می شد و تا به خودمان برگردد در میان صدای مته ها و تیشه های دیگر دالانها گم می شد. ما چهار نفر، به این امید که ساعت یک شود بی وقفه کار می کردیم. ساعت یک، زمان صرف ناهار بود؛ زمانی بود که ناگهان همه ی صداها خاموش می شد و می شد کنجی دورهم خلوت کرد و به درددل نشست و در نهایت غذایی هم خورد. یکی از زنش می نالید و یکی از مریضی بچه اش و اصولا همه ی این حرفها مسببش دستمزد کم بود و سیاستهای رییس. حرفها به اینجا که می رسید پیش نمی رفت وآنقدر از رییس می گفتیم تا زمان استراحت تمام شود و صدایمان گم شود در صدای تیشه هایی که یکی یکی به گوش می رسید و یادآوری می کرد که کار شروع شده.
یک روز رییس یکی از ما را خواست. گفت از او شکایت شده و شنیده که آن یک نفر حرفهایی زده که به مصلحت نبوده که این، در نهایت به ضرر منافع معدن تمام خواهد شد. رییس از او تعهد گرفت. چند روزی را به دنبال مظنون گشتیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که کسی خارج از ما چهار نفر باید حرفهایمان را شنیده باشد و گزارش کرده باشد. ماجرا داشت کم کم فراموش می شد تا اینکه یک روز یکی از ما، آن یکی را دید در حالی که داشت گوشه ای از معدن با رییس حرف می زد. همه دیگر مطمئن بودند که کار، کار اوست و او بعد از آن دیگر سر سفره مان جایی نداشت. ما شدیم سه نفر. این بار بیشتر مراقب بودیم اما بیشتر از پیش هم از رییس و آن یکی دوست فراموش شده مان حرف می زدیم؛ تا اینکه روزی دیگر یکی دیگر از ما سه نفر هم احضار شد. به او هم همان حرف ها را تکرار کردند اما هر چه می گذشت جذابیت ساعت یک برایمان کمتر و کمتر می شد.لقمه ها در سکوت پایین می رفت و هر بار دو نفر از ما به فرد سوم شک می کرد. این چرخه ادامه داشت تا روزی که یکی از ما ارتقای شغلی گرفت و از آن کنج سیاه و نمور معدن به دهانه ی معدن منتقل شد.این بار برای هیچ کس، هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده بود که او متهم اصلی است. فکر ارتقای شغلی-به هر قیمتی- از او، با آن همه مشکلاتی که داشت اصلا بعید نمی نمود.
حالا ما دو نفریم. باید خوب فکرهایم را بکنم و حواسم جمع باشد. همانطور که ترتیب ملاقات ساختگی اولین مظنون با رییس مان را دادم، ارتقای نمایشی و در نهایت اخراج دومین مظنون را نقشه کشیدم، باید بدانم که این آخرین فرد را چه طور از سر راه بر دارم. می ماند نفوذ در سومین و آخرین گروه مورد شک تا پاکسازی کل معدن. چیزی نمانده که سهامدار نیمی از معدن شوم.
از کنارم تکان نمی خوری. نگران.. دلواپس... تنهاییم را همراهی می کنی. روبرویم می ایستی و سایه ات قر می دهد. دندانهایت توی گذار نورهای رقصان برق می زند. داری می خندی و ادا در می آوری بلکه رخت منحوس افسردگی را لحظه ای هم که شده بکنم و در آن میان با هم مثل سابق میدان داری کتیم. برقصم و تو بچرخی دورم و بشکن بزنی و سرم گیج برود از چرخیدنت....سرم گیج می رود. می گویی هنوز گرم نشدی؟ ولی من" آنقدر سردم است که انگار هیچوقت گرم نخواهم شد." دستم را می گیری. چیزهایی می گویی که من نمی شنوم. صداها اوج می گیرد. لب هایت همچنان می جنبند. کسی از میان سایه ها صدایت می کند. می گویم برو نمی روی. رشته های نازک نور روی دستهایی که توی هوا می چرخند راه می روند. دستهایی که انگار تو را می خوانند.......
...حالا درست است که طنابمان یک گره بزرگ خورده...عوضش حالا به هم نزدیک تریم.
امروز که باران مستی آمد زدم بیرون.عاشق رانندگی زیر بارانم.دانه های درشت باران می خورد به شیشه و پخش می شد. برف پاک کن قطره ها را که ته رنگ نور قرمز افتاده بود تویشان جارو می کرد و می زد کنار...و تب که هنوز بود...وهذیان که همواره هست و محسن نامجو که می خواند:"ایکاش ایکاش ایکاش داوری داوری در کار بود..." و باران که تند می شد و صدای فریاد من که با نامجو می خواندم:"کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی قضاوتی در کار بود..."و پدال گاز را که فشار می دادم توی خط سرعت و چراغ می زدم و داد می زذم با نامجو..."درد می پیچد در دلمان یکهو..."... و درد می پیچید در جانم..و تب تنوره می کشید در جانم...وهذیان
اسمش سکین بود.اولین باری که دیدمش آن طرف چارراه بود. تا مرا دید که بساط کرده ام گفت:"اینجا جای منه پاشو بساطتو جم کن و یه جا سی خودت گیر آر." گفتم:"آخه من تازه کارم. هنوز هیچی بلد نشدم." گفت:"باهاس مادرزادی این کاره باشی. باس بدونی چجوری دل مردمو بسوزونی. فک کردی بشینی زانوتو بغل بگیری و زل زل نیگاشون کنی کاری پیش می بری؟..نه جانم. این مردم ها... اینقده دلشون سنگ شده که به این راحتیا واست دل نمی سوزونن." گفتم: "من هیچی ندارم که مردم دلشون بسوزه. نه بچه دارم نه پام شله." گفت:"دستتو از آستینت در آر بچسبون به تنت فک کنن دست نداری." گفتم:"ولی من دوس دارم شوور کنم بچه خودمو به کمرم ببندم اگه فکر کنن دست ندارم کسی شوورم نمی شه." خندید. خالکوبی وسط چانه اش افتاد توی یک چاله. گفت:"معلومه گدازاده نیستی.اگه بودی اینقده خام خیال نبودی. عروسی مال اوناییه که خونه دارن کس و کار دارن...تو چی داری؟" گفتم:"تو که انقده چشمات قشنگه کسی شوورت نمی شه؟" غش غش خندید و گفت:"خاک تو گورت." بچه ی سیاه سوخته ای را با چادر گل گلی اش به کمر بسته بود. گفتم:"اقل کم یه جوری ببندش که گردنش آویزون نشه." گفت:"جهنم. مال خودم که نیس." گفتم:"از کجا آوردیش؟" گفت:"اگه یه کم زودتر میومدی شاید به توام می رسید. یه له له داریم که اون برات جور می کنه. مونتاها باهاس عصرا بیای تو چاردیواری. اونجا پولامونو تقسیم می کنیم."
فوت و فن گدایی را که یاد گرفتم یک طرف چارراه هم مال من شد.یک روز شلوغ که ماشینها پشت سر هم صف کشیده بودند، ماشین سیاه را دیدم که آن طرف چارراه نگه داشت. سکین که بچه سیاهش را بسته بود به کمرش،پیاده شد. جلوی ماشینها دست تکان میداد؛ ترمز که می کردند رد میشد. آمد این طرف خیابان. دور چشمهاش را کرده بود سیاه سیاه. شلیته گل گلی اش از زیر چادر زده بود بیرون. مرا که دید خالکوبی وسط چانه اش چال افتاد. همین طور که گره ی چادر را از روی شکمش باز می کرد گفت:"تو این بچه رو نیگر دار تا من بیام." زیر بغل بچه را گرفت و به طرفم دراز کرد. گفت:"جایی نری ها!"چادرش را زیر بغل جمع کرد و لای ماشین ها گم شد.